تبلیغات
هیئت رهروان شهدا کرج - پدر شهید سلطان محمدی

 
مرحوم حاج فرخ الله سلطان محمدی

پدر محترم
شهید والامقام علی اصغر سلطان محمدی

مهمان فرزند شهیدش شد.

*****
هیئت رهروان شهدا
   (خانواده های شهدای منطقه بهار کرج)

شهید علی اصغر سلطان محمدی فرزند فرخ ا ... در سال 1345 در یك خانواده مذهبی در تهران به دنیا امد ایام كودكی و و بخش از دوران تحصیلی درتهران سپری شد وبا نقل مكان خانواده اش به كرج تحصیلاتش راتا اخذ دیپلم در كرج ادامه داد اصغر از همان اوان كودكی با جلسات قرائت قران و هیئتهای عزاداری و جشنهای مذهبی كه توسط پدر و بستگان ودوستان پدرش تشكیل میشد اشنا بود و همواره به همراه پدرش در اینگونه جلسات كه بعضاْدرخانه خودشان تشكیل میشد شركت مینمود . او كه پسر ارشد خانواده بود با مشاهده تلاش والدینش همواره سعی مینمود كه به عنوان نیروی فعال وموثردرخانواده به شمار اید . در تابستانها بری اینكه كمكی برای خانواده باشد كارمیكرد وهمیشه رنج وسختی كاررابه خاطراسایش دیگران می خرید به عنوان نمونه می توان از نقش موثر او درساختن منزلشان در ده یاد كرد كه در ان سالها او سن یازده سالگی را پشت سر می گذاشت . پرورش فكری و تربیتش موجب ان شد كه با اغاز حركت انقلاب اسلامی او نیز مانند هزاران نوجوان دیگر كنجكاوانه این حركت را تعقیب نموده و به همراه دیگر اعضای خانواده اش در تظاهرات و راهپیمائیها شركت جوید . با ازاد شدن بزرگترین قهرمان مبارزات سیاسی كشور یعنی مجاهد نستوه و عظیم الشان مرحوم ایت ا ... طالقانی از زندان علیرغم محاصره منزل ایشان توسط رژیم او به همراه خانواده اش تصمیم می گیرند مانند قطره ای به دریای بیكران انسانهای كه مشتاقانه ازهر كوی وبرزن برای دیدن این پیرمجاهدبه طرف منزلش به حركت درامده بودند بپیوندند . ولی رژیم از این حركت مردم به وحشت افتاده بود با محاصره شدید منزل ایشان مانع این دیدار می شود اصغر با توجه به اوصافی كه سالها از زبان اطرافیانش در مورد این پیر دلسوز شنیده بود سخت در انتظار این دیدار بود و به علت عدم موفقیت با خاطری افسرده به همراه پدرومادرش به خانه بازمیگردند و این دیدار به شبهای ماه محرم كه حضرت ایت ا ... به مسجد هدایت می امدند موكول گردیده ودر یك شب بعد از مراسم او و پدرش فرصت می یابند تا چند لحظه ای به حضور این پیر مقاوم برسند ایشان ضمن احوالپرسی و جویا شدن از سلامتی همه بستگانش وضع درسی اصغر را از خودش جویا شده و به او توصیه می كنند كه درسهایش را خوب بخواند و مبلغی پول به او داده می فرمایند با این پول برای خودت كتاب بخرو بخوان . جذابیت این بزرگ مرد انقلاب و مشاهده نظامیانی كه دورادور مسجد را به محاصره در اورده بودند كنجكاوی او را در درك مفاهیم انقلاب و شركت در تظاهرات و راهپیمائیها بیشتر كرده تا به حدی كه با اعلام افزایش ساعات حكومت نظامی و اطلاع یافتن از فرمان امام مبنی بر اینكه همه باید از خانه ها بیرون بیایند او نیز به همراه دوستانش شبانه از خانه خارج شده و به طرف پادگان جی حركت می كنند كه در اثر حمله مزدوران رژیم و اصابت ضربه یكی از مزدوران به پشت سرش بیهوش شده و توسط دوستانش از محل درگیری دور و به خانه اورده می شود . باپیروزی انقلاب او نیز همانند هزاران جوان و نوجوان تشنه دیگر جهت فراگیری مسائل عقیدتی و اموزشهای نظامی در كلاسهائی كه به همین منظور در مسجد محلشان تشكیل یافته بود ثبت نام نموده و با عضویت در انجمن اسلامی و بسیج به عنوان عضوی از ارتش بیست میلیونی تلاش خود را در جهت سازندگی اغاز می كند . پس از گذشت دو سال از پیروزی انقلاب با نقل مكان منزلشان به كرج فعالیتهای خود را در انجمن اسلامی و بسیج مسجد المهدی خیابان بهاروهمچنین انجمن اسلامی دبیرستان شهدای انقلاب ادامه داده ودرسال 1364موفق می شودكه تحصیلات متوسطه خود را در رشته اقتصاد به پایان برساند . اصغر پس از قبولی خود راجهت رفتن به سربازی اماده نموده ودرتاریخ 22/5/64 خودرا به حوزه نظام وظیفه تهران معرفی و دفترچه اماده به خدمت دریافت می كند و در تاریخ 18/6/64 جهت گذراندن دوره اموزشی به پادگان 1 تهران فرستاده می شود و با توجه به علاقه ای كه به فراگیری فنون نظامی ازخودنشان می دهد جهت واحد توپخانه رسته دیدبانی انتخاب شده وجهت تكمیل دوره اموزشی به پادگان اصفهان اعزام شده وسپس با موفقیت به پایان رساندن دوره فوق موفق به دریافت درجه گروهبان سومی شده و به لشگر 21 حمزه معرفی و جهت انجام وظیفه به جنوب اعزام و پس از یك ماه و نیم خدمت در شهرك ولیعصر خرمشهر به دهلران اعزام می شوند .و در این مدت بارها به دلیل دقت در انجام ماموریتهای محوطه مورد تشویق قرار می گیرد و در تاریخ 22/5/65 یعنی درست یك سال بعد از گرفتن دفترچه اماده به خدمت در حالیكه از تلاش چهل و پنج روزه اش كه به گفته دوستانش دهها صدامی را به خاك ذلت نشانده بود بازمیگشت . مسیر جاده شناسائی و مورد حمله توپخانه دور برد دشمن قرار می گیرند و بر اثر اصابت تركش توپ چرخ ماشین پنچر و انها ناچار به توقف می شوند دوستانش كه قصد تعویض لاستیك را داشتند با اصرار از او می خواهند كه با ماشین های دیگر برود ولی اصغر از این كار امتناع ورزیده و می گوید كه اگر قرار است شهید شویم همگی با هم شهید می شویم و هنگامی كه به كمك دوستش می رود ناگهان گلوله توپی در نزدیكی انها بر زمین خورده و براثر اصابت تركش ان به گلوی اصغر او شهید و دوستش از ناحیه هر دو پا اسیب می بیند .

 

نام : علی اصغر

نام خانوادگی : سلطان محمدی
نام پدر : فرخ الله
تاریخ تولد :
1345/1/1
تاریخ شهادت :
1365/5/22
آخرین مسئولیت در جبهه : دیده بان
نام عملیات : -
شغل قبل از شهادت : دانش اموز
http://gelyard-taleghan.blogfa.com/post-135.aspx
************************************************************

نام و نام خانوادگی شهید :     شهید علی اصغر سلطان محمدی
تاریخ تولد :    1345/1/1
محل تولد :    تهران
تاریخ شهادت :    1365/5/22
محل شهادت :    ----
شغل : دانش آموز
مزار شهید : طالقان - گلیرد

شهید احمد دهقانی
زندگی نامه شهید:
بنام الله پاسدار خون شهیدان
زندگی نامه شهید علی اصغر سلطان محمدی (طالقانی)

شهید علی اصغر سلطان محمدی فرزند فرج الله در سال 1345 در یک خانواده مذهبی در تهران بدنیا آمد ایام کودکی و دوران تحصیل او تا کلاس دوم راهنمایی در تهران سپری شد و با نقل مکان خانواده اش به کرج تحصیلاتش را تا اخذ دیپلم در کرج ادامه داد.اصغر از همان اوان کودکی با جلسات قرائت قرآن و هیئت های عزاداری و جشن های مذهبی که توسط پدر و بستگان و دوستان پدر تشکیل میشد آشنا بود و همواره به همراه پدرش در اینگونه جلسات که بعضا در خانه خودشان تشکیل می شد شرکت مینمود.
او که پسر ارشد خانواده بود با مشاهده و تلاش والدینش همواره سعی مینمود که بعنوان نیرویی فعال و موثر در خانواده به شمار آید.در تابستان ها برای اینکه کمکی برای خانواده باشد کار می کرد و همیشه رنج و سختی کار را بخاطر آسایش دیگران به جان می خرید. بعنوان نمونه می توان از نقش موثر او در ساختن منزلشان در ده یاد کرد که در آن سال ها او سن یازده سالگی را پشت سر می گذاشت. پرورش فکری و تربیتش موجب آن شد که با آغاز حرکت انقلاب اسلامی او نیز مانند هزاران نوجوان دیگر کنجکاوانه این حرکت را تعقیب نموده به همراه دیگر اعضای خانواده اش در تظاهرات و راهپیمائی ها شرکت کند. با آزاد شدن بزرگترین قهرمان مبارزات سیاسی کشور یعنی مجاهد نستوه و عظیم الشان مرحوم آیت الله طالقانی از زندان علیرغم محاصره منزل ایشان توسط رژیم، او به همراه خانواده اش تصمیم میگیرند مانند قطره ای به دریای بیکران انسان هائی که مشتاقانه از هر کوی و برزن برای دیدن این پیر مجاهد به طرف منزلش به حرکت درآمده بودند بپیوندند.ولی رژیم که از این حرکت مردم به وحشت افتاده بود با محاصره شدید منزل ایشان مانع این دیدار می شود. اصغر با توجه به اوصافی که سال ها از زبان اطرافیانش در مورد این پیر دلسوز شنیده بود، سخت در انتظار این دیدار بود و بعلت عدم موفقیت با خاطری افسرده به همراه پدر و مادرش به خانه باز می گردند و این دیدار به شب های ماه محرم که حضرت آیت الله به مسجد هدایت می آمدند موکول گردیده و در یک شب بعد از نماز او و پدرش فرصت می یابند تا چند لحظه ای به حضور این پیر مقاوم برسند. ایشان ضمن احوالپرسی و جویا شدن از سلامتی همه بستگانشان وضع درسی اصغر را از خودش جویا شده و به او توصعه می کنند که درس هایش را خوب بخواند و مبلغی پول به او داده و می فرمایند با این پول برای خودت کتاب بخر و بخوان.جذابیت این بزرگ مرد انقلاب و مشاهده نظامیانیکه دورا دور مسجد را به محاصره درآورده بودند کنجکاوی او را در درک مفاهیم انقلاب و شرکت در تظاهرات و راهپیمائی ها بیشتر کرده تا بحدی که با اعلام افزایش ساعات حکومت نظامی و اطلاع یافتن از فرمان امام مبتنی بر اینکه همه باید از خانه ها بیرون بیایند او نیز به همراه دوستانش شبانه از خانه خارج شده و به طرف پادگان جی حرکت می کنند که در اثر حمله مزدوران رژیم و اصابت ضربه یکی از مزدوران به پشت سرش بیوش شده و توسط دوستانش از محل درگیری دور و به خانه آورده می شود.
با پیروزی انقلاب او نیز مانند هزاران جوان و نوجوان تشنه حقیقت جهت فراگیری مسائل عقیدتی و آموزش های نظامی در کلاس هایی کهبه همین منظور در مسجد محلشان تشکیل یافته بود ثبت نام نموده و با عضویت در انجمن اسلامی و بسیج بعنوان عضوی از ارتش بیست میلیونی تلاش خود را در جهت سازندگی آغاز می کند.پس از گذشت دو سال از پیروزی انقلاب با نقل مکان منزلشان به کرج فعالیت های خود را در انجمن اسلامی و بسیج مسجد المهدی خیابان بهار و همچنین انجمن اسلامی دبیرستان شهدای انقلاب ادامه داده و در سال 1364 موفق می شود که تحصیلات متوسطه خود را در رشته اقتصاد به پایان برساند.اصغر پس از قبولی، خود را جهت رفتن به سربازی آماده نموده و در تاریخ 22/5/64 خود را به حوزه نظام وظیفه تهران معرفی و دفترچه آماده بخدمت دریافت می کند و در تاریخ 18/6/64 جهت گذراندن دوره آموزشی به پادگان 01 تهران فرستاده می شود و با توجه به علاقه ای که به فراگیری فنون نظامی از خود نشان می دهد جهت واحد توپخانه، رسته دیده بانی انتخاب شده و جهت تکمیل دوره آموزشی به پادگان اصفهان اعزام شده و پس از با موفقیت به پایان رساندن دوره فوق موفق به دریافت درجه گروهبان سومی شده و به لشکر 21 حمزه معرفی و جهت انجام وظیفه به جنوب اعزام و پس از یکماه و نیم خدمت در شهرک ولیعصر خرمشهر به دهلران اعزام می شود و در این مدت بارها به دلیل دقت در انجام ماموریت های محوله مورد تشویق قرار می گیرد و در تاریخ 22/5/65 یعنی درست یکسال بعد از تلاش چهل و پنج روزه اش که به گفته دوستانش ده ها صدامی را بخاک ذلت نشانده بود، بازمی گشت که در مسیر جاده شناسایی و مورد حمله توپخانه دور برد دشمن قرار می گیرد و بر اثر اصابت ترکش توپ، چرخ ماشین پنچر و آن ها ناچار به توقف می شوند. دوستانش که قصد تعویض لاستیک اتومبیل را داشتند با اصرار از او می خواهند که با ماشین دیگری برود ولی اصغر از این کار امتناع ورزیده و می گوید که اگر قرار است شهید شویم همگی با هم شهید می شویم و به کمک دوستش (راننده ماشین) می رود که ناگهان گلوله توپی در نزدیکی آن ها بر زمین خورده که بر اثر اثابت ترکش آن به گلوی اصغر، او شهید و دوستش از ناحیه هر دو پا آسیب می بیند.
روانش شاد و راهش پر رهرو باد
خوشا آنان که دل ازغیر تو پرداخته اند         در همه عمر بجز مهر تو نشناخته اند
جان فدای سر آن طرفه حریفان که زشوق       نقد هستی همه در پای تو در باخته اند




گزیده ای از نامه ها و خاطرات دوستان شهید:
در این اواخر یک روز ظهر من و اصغر تنها در سنگر نشسته بودیم او که آوازهای محلی را زیر لب زمزمه می کرد یکباره آنرا قطع و با لحنی بسیار زیبا شروع بخواندن قرآن کرد، من که مشغول تماشای دفتر خاطرات او بودم خیلی تعجب کردم و نتوانستم بفهمم که چه عاملی باعث این تغییر ناگهانی در او شد.
(از خاطرات مهرداد جهاندار)
خیلی خوب شد که عکس اصغر را برایم فرستادید زیرا با نگاه کردن به آن به یاد دورانی که با هم در خرمشهر بسر میبردیم میافتم و به صداقت و درستکاری او درود میفرستم و همیشه روش آن شهید را سرمشق زندگیم قرار میدهم او ثابت کرده است که فردی بزرگوار بود زیرا در حالی که دشمن بعثی آتش روی آن ها میریخت نتوانست دوست راننده اش را تنها بگذارد تا خود راننده لاستیک را تعویض نماید و به کمکش میشتابد و در آن لحظه به درجه والای شهادت نائل می آید.
(مجتبی ساداتی 22/7/65)
اصغر علاقه زیادی به پدر و مادرش داشت و همیشه از آنان سخن میگفت و از کارهایی که برای او انجام می دهند و میگفت که وقتی به پهلوی آنان برسم آنچنان آنان را در آغوش خواهم گرفت تا بدانند که چقدر آنان را دوست دارم و میگفت که می دانم نیمی از مریضی و ناراحتی های پدرم بخاطر من می باشد. و اغلب این شعر ها را زیر لب زمزمه می کرد:
بسر دارم هوای کوی مادر که تا بینم هوای کوی مادر
الا ای طایر فرخنده دل بسوی کوی مادر پر درآور
فدای همت والای مادر که من خاکم به زیر پای مادر
سری را در جهان هرگز ندیدم که باشد خالی از سودای مادر
(از خاطرات همسنگرانش)
آخرین باری که اصغر به کرج آمده بود برای شرکت در امتحان کنکور بود . پس از امتحان برای دیدار مادرش که جهت سرکشی به خانه شان به ده رفته بود عازم طالقان شد . پس از بازگشت خود را برای رفتن به امیدیه (اهواز) و دیدار پدر آماده نمود. یکشب قبل از حرکت پیشنویس وصیت نامه ای را که قبلا تنظیم نموده بود جهت تکمیل کردن آورده و تا صبح روی آن کار کرده از او خواستم که این پیش نویس را نزد من بگذارد تا انشاالله دفعات آینده که به مرخصی آمد آنرا کاملتر گرداند . اما با قاطعیتی که تا آن روز از او ندیده بودم، گفت من این وصیت نامه را تنظیم کرده و به یکی از دوستانم در جبهه که خط بسیار زیبا دارد می دهم تا آنطور که میخواهم برایم بنویسد . چون دیگر زمان بستن کوله بار و حرکت بسوی معبود رسیده و من احساس میکنم که این آخرین دیدار من با خانواده ام خواهد بود و به همین دلیل اسرار داشت که حتما پدرش را ببیند و با او نیز خداحافظی کند متاسفانه زمانی که او رسید، پدرش جهت انجام ماموریت عازم تهران شده بود و او موفق به دیدار پدر نشد آری او رفت و متاسفانه وصیت نامه اش به دست ما نرسید اما پیش نویس های پراکنده این وصیت نامه که نزد من بود بعد از شنیدن خبر شهادتش در اختیار خانواده اش قرار دادم وصیت نامه ای که بعد از نام خدا با این جمله شروع شده بود : همانگونه که نام من اصغر بود زمان زندگیم نیز اصغر خواهد بود هر چند که خود را لایق صفت والای شهید نمی دانم اما امیدوارم که مانند علی اصغر امام حسین (ع) به درجه شهادت نائل آیم و امیدوارم که خداوند بخشنده قبل از مرگ مرا آمرزیده باشد.
اصغر به مطالعه ، شرکت در جلسات مذهبی ، کوه نوردی و ورزش های رزمی برای پرورش جسم و روح علاقه داشت . آثار بجای مانده از او بشرح ذیل می باشد :
1-حدود یکصد جلد کتب مختلف که اکثر آن ها ذا خوانده بود و نتیجه این مطالعات مجموعه کوچک از مقاله هایی است که قسمت هائی از آن ها در این مجموعه ارائه شده است.
2- مجموعه ای از سیصد آیه و حدیث که نتیجه شرکت در جلسات و کلاس های عقیدتی مختلف است .
3- مجموعه ای از دو بیتی های محلی.
4- تعدادی کوپلن که اکثر آن ها را در مواقع بیکاری در جبهه به اتمام رسانده است .
5- آلبومی نفیس از تمبرهائی که در مدت بیست سال زندگیش جمع آوری نموده است و از همه این ها مهم تر کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین زندگی بیست ساله اش .

(روحش شاد و راهش پر رهروباد)

گزیده ای از نوشته های شهید:

و کم کم روز های اول محرم فرا رسید و این بهترین فرصت برای بسیج نیروهای مردمی بود آری محرم بهترین فرصت برای بحرکت درآوردن توده های عظیم انسان هائیست که تشنه آزادی هستند، محرم بهترین فرصتی است که باید نهضت در آن به ثمر برسد زیرا رهبر آزادگان عالم حسین بن علی (ع) در این ماه است که درس آزادی و آزاد منشی را به جهانیان می آموزد .
(مقاله عاشورا، حرکت سال59) برخیزید، برخیزید ای عاشقان راه خدا، برخیزید و بستر گرم خود را رها کنید، برخیزید و به کوی دوست پرواز کنید، برخیزید که هنگام گفتگو با محبوب رسیده است، برخیزید و بنگرید که درهای آسمان را گشوده اند و پیغام خود را به پیغامبران عرش الهی بسپارید که آماده پذیرفتند، برخیزید و با خدای خود راز و نیاز کنید، برخیزید و نماز بخوانید. ای که اکنون آماده پرواز بدرگاه پر جلال دوست شده ای، به قصد تقرب بدرگاه خدا نماز بخوان و بدانکه نماز باران رحمت خداوند است که بر زمین تشنه دل تو می بارد و نماز شمعی است فروزان که قلب و دل تاریک را روشن می کند. سپاس و ستایش تو بدرگاه خداوندی است که دل های بی قرار بیادش آرام می گیرند و جان های سعادتمند بسویش بپرواز در می آیند. آری نماز را آن چنان بپا دارید که احساس رضایت مندی و خرسندی در وجودتان نمایان شود و در آن هنگام آن چنان محو جمال او و از خود بیخود شوید که گوئی تمام ذرات وجود شما فقط به او میاندیشد.
(مقاله نماز،آرام بخش قلب و روح)
با سوز غمش اگر نسازم چه کنم          جان در ره عشق اگر نبازم چه کنم
گویند چو پروانه چرا می سوزی             من عاشق آن شمع کمالم چه کنم

شهادت والاترین آرزوی مردان الهی است و شهید چون ستاره فروزانی است که در آسمان تاریخ بشریت میدرخشد. و در این عرصه درختان کهن سال و کوه های دلربای سر به فلک کشیده و دره های عمیق، گوئی هنوز زمزمه مردان واصل بحق را تکرار می کنند و پی در پی مرثیه ای دیگر از عشق این راد مردان می سرایند. همه چیز این دیار از بیابان های خشکش گرفته تا کشتزارهای دل انگیزش، از جویبارهای آرامش بخش تا صخره های فریاد گرش، از ناله های مرغان طواف کننده بر حرمش تا سوز قلب شیفتگانش، از اشک های الماس گون سالکین طریقش تا لبخند واصلین ملکوتش، همه و همه افسانه عشق و جانبازی و ایثار را شهادت می دهند و در حال سرودن مرثیه های جان گداز شهادت شهیدان وادی حقند. و چه خوش گفته است این پیر طریقت و مرد غیرت، نجم الدین کبری : مرا غیرت بر آن دارد که چشم از غیر بر دوزم ز عشقت آتشی سازم خیال ماسوی سوزم ( مرثیه شهادت سال60)
نامه های شهید
و چه شیرین و دل انگیز است رضای خداوند بزرگ و چه لحظات شیرینی است که سبکبال و پاک به سوی محبوب رفتن . ساعت ده صبح به اهواز رسیدیم و بعد بطرف دارخوین به حرکت در آمدیم و از آنجا عازم محل استقرار شدیم. در بین راه سنگر های زیادی بچشم میخورد که گویای زحمات راد مردان این مرز و بوم بود و انسان را بفکر میانداخت و به انسان می آموخت که : چه خوشست جان بره حفظ آرمان دادن.
(5/12/64)
پدر و مادر عزیزم، اینجا من بقدری راحت هستم که شاید شما باور نکنید و شاید هم فکر کنید که برای خوشحالی شما می گویم ولی باور کنید که این عین حقیقت است که خدمت شما عرض کردم .
(22/12/64)
پدر جان ، ما را روز چهارشنبه 21/12/64 به شهرک ولیعصر آوردند و اکنون که این نامه را برایتان مینویسم در دیدگاه دیدبانی هستم. وظیفه ما بزیر آتش گرفتن خطوطی در این مسیر می باشد تا دشمن ذبون فکر حمله به مغزش خطور نکند و در حال حاضر با همکاری توپخانه های دور برد و کاتیوشا مشغول در هم کوبیدن سنگرها و توپخانه های آن ها هستیم . وظیفه دیگر ما بزیر آتش گرفتن جاده فاو- بصره که خط تدارکاتی دشمن است، می باشد . شب گذشته جاده تدارکاتی عراق را زدیم و با آتش سنگینمان آنان را خاموش کردیم و حالا . منتظر ماشین غذا هستیم، تا بعد چه پیش خواهد آمد . بهرحال هر چه خدا خواست همان می شود، ما که خندان می رویم... .
(24/12/64)
همانطور که آفتاب در افق دور دست ، آخرین اشعه های زرد رنگ خود را با نهایت حیرت به صورت زمین می تاباند و بوسه های جدایی بر سر و صورت معشوق خود میزند ، احساس می کنم که روح من نیز چون خورشید، آهسته آهسته درخشندگی خود را از دست می دهد. اینکه می گویند گاهی انسان قبل از مرگ الهامی دریافت می کند، بحق گفته اند زیرا روح من به هزاران وسیله مبهم روز مرگ را نوید می دهد.
(30/4/65 آخرین نامه شهید)
و انتظار: در درون تاریکی ها به سپیده صبح امید داشتن، و به امید طلوع خورشید عدالت شهادت ها را پذیرا شدن است. هیچ چیز شورانگیزتر از آن نیست که انسان در پیش پای معبود و محبوب و مقصود خود آخرین نفس را کشیده و برای همیشه به ابدیت بپیوندد.
(از یادداشت های شهید)

 http://i26.ir/hrshohada/shohada/shahid%20ali%20asghar%20soltan%20mohammadi/index.html





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 آذر 1396 توسط کاتب شهدا
تمامی حقوق مطالب برای هیئت رهروان شهدا کرج محفوظ می باشد