تبلیغات
هیئت رهروان شهدا کرج - بوی کرب و بلا می‌آید/شهید سید مهدی یحیوی

 
تقاضا می‏كنم به اسلام و قرآن و ولایت اهمیت و ارزش قائل شوید و بیش از هر چیز به فكر آنها باشید


دانلود
گزیده ‏ای از وصیت نامه شهید سید مهدی یحیوی

بسم رب‏ الشهداء و الصدیقین اللهم الجعلنی فی‏زمره الشهداء

خدایا میدانم كه مرگ و زندگی به دست قادر و توانای توست و هر چه را تو مصلحت باشد من خواهان همان هستم (رضاً برضاك) اما آرزوی من حقیر این است و از تو می خواهم كه مرگ مرا از این دنیای فانی با شهادت در مسیرت به انجام برسانی. 

آری اگر قطعه قطعه شوم و دوباره زنده شوم دست از خدا و اسلام و انبیاء و ائمه اطهار دست برنخواهم داشت. بگذار برای رضای خدا در خون خود بغلطم خونی كه مرا به هدفم تنها فاصله است. بگذار این هرچه زودتر صورت گیرد.

بگذار بدانند این دلبستگان به این دنیای فانی این سلاطیم ظلم و جور این ظالین‏ها و مغضوبین این شیاطین جانی و خیانت پیشگان پست، آری بدانند كه ما شیعه علی )ع) و از تبار حسینیم و كربلاها بپا خواهیم كرد و این سخن را با ریختن خونمان و قطعه شدن بدنمان در روز عاشورای مان به اثبات خواهیم رساند (كل ارض كربلا و كل یوم عاشورا) و شاهد من شهدای عصرمان است، شهدایی كه برای رسیدن به لقاء‏الله ثانیه شماری می‏ كردند و همیشه برای این تحول بزرگ و آزادی از این زندان و این عروج والای معنوی آماده بودند.

و از شما ای مادر و خواهر و برادر تقاضا می‏كنم به اسلام و قرآن و ولایت اهمیت و ارزش قائل شوید و بیش از هر چیز به فكر آنها باشید. مبادا روح شهداء را بیازارید كه خشم خدا شامل تان می‏ شود .با دوستان خدا دوست و با دشمنانش دشمن باشید. خود جدا كننده صفت حق و باطل باشید، نه انسان‏های بی ‏تفاوت.

والسلام علیكم و رحمه‏ الله و بركاته
سید مهدی یحیوی





زندگی‌نامه سردار شهید سیدمهدی یحیوی1


در سال 1341 پا به دنیا گذاشت، او سومین پسر و پنجمین فرزند خانواده بود. از كودكی در دامان پر مهر مادر و توجهات پدر كه همراه با آموزش‏های مذهبی بود، بزرگ شد. از همان سنین كودكی با جلسات مذهبی و مسجد اُنس گرفت. اولین باری كه پا به كلاس گذاشت، در سن 6 سالگی بود. كه همراه با مادرش در كلاس‏های پیكار با بی‏سوادی شركت می‏ كرد.

بعد از سن 7 سالگی در دبستان مسلم بن عقیل (نورالحكما سابق) مشغول درس شد و تا كلاس پنجم در این مدرسه درس خواند. پس از اتمام دوره راهنمایی به هنرستان صنعتی كرج رفت. اما به علت ضعف‏ هایی كه در این دبیرستان بود راهی اصفهان شد و در یكی از هنرستان‏های صنعتی اصفهان مشغول به درس شد.

بعد از دوره دوم هنرستان به علت برخی مشكلات مجدداً به كرج برگشت. بازگشت او مصادف بود با شروع انقلاب در ایران، این دوران با قبل فرق می‏كرد. چون دورانی نبود كه فقط به درس فكر كند.

او به همراه دوستانش هنرستان را سنگر مبارزه علیه رژیم كردند و به هر نحوی كه بود با توزیع اعلامیه‏ های امام (ره)، پخش كتاب و عكس و نوار امام ایجاد بی‏ نظمی در شهر، رفتن به تظاهرات چه در تهران و چه در كرج، روزها پشت سرهم می‏ گذشت. در این ایام با ایجاد درگیری‏ هایی بین مردم و رژیم و نابودی‏ها به دست رژیم، حال دیگر زمان سازندگی بود.

با فرمان امام (ره) با تشكیل جهاد سازندگی در آن مشغول به كار شد و به روستاها می‏ رفت. در این زمان بود كه دشمنان در غرب كشورمان با آهنگ خودمختاری كُرد شورش كردند. او با عده ‏ای از دوستان خود بدانجا رفت و برای دفاع از اسلام و انقلاب مشغول به نبرد شد. مدت 4 ماه در تكاب دیگر برادران با دشمنان جنگید و بعد به كرج برگشت و به عضویت سپاه پاسداران در آمد.

با شروع جنگ تحمیلی در آبان سال 59 عازم جبهة جنگ شد و بعد از 2 ماه نبرد در آبادان و خرمشهر به كرج بازگشت. پس از چندی مجدداً عازم جبهه جنگ شد. او بارها دنبال فرصتی بود تا عازم جبهه‏ ها شود. چون خودش بارها گفته بود كه در خواب ائمه را دیده و به او گفته ‏اند به جبهه بیا تا ما را زیارت كنی.

در همین ایام بود كه به عنوان محافظ و پاسدار بیت امام انتخاب شد. او جزء اولین گروه بود كه عازم لبنان شد. بعد از 4 ماه در لبنان و با تلاش‏های بی‏ وقفه خود در راه صدور انقلاب و نابودی كفر و آمرزش رزمندگان لبنانی به ایران بازگشت و مجدداً در شهر مشغول فعالیت شد.

تا اینكه در اسفند ماه سال 61 بعد از عملیات والفجر مقدماتی مجدداً عازم جبهة جنگ شد. آری مهدی این بار تصمیم خود را گرفته بود. باید به معبودش و معشوقش می ‏رسید و با این تصمیم عازم جبهه‏ های جنگ شد.

او قبل از حركتش وعدة وصال یار را گرفته بود و قبل از رفتنش وصیت‏ نامة خود را نوشته بود و به روی نوار پیاده كرده بود. او خودش به یكی از دوستانش گفته بود من چگونه و در كجا شهید می‏ شوم. و بالاخره زمان موعود فرا رسید و با شروع والفجر (1) او آماده وصال شد و در همین عملیات به ملكوت اعلاء پیوست.





زندگی‌نامه سردار شهید سیدمهدی یحیوی 2


در سال 1341 پا به دنیا گذاشت و با حضورش شادی بر دل خانواده به وجود امد. زیرا فرزندی دیگر به خانواده اضافه شد و جمع شلوغ خانواده را شلوغ تر كرد. او سومین پسر و پنجمین فرزند خانواده بود. از كودكی در دامان پرمهر مادر و توجهات پدر كه همراه با اموزش های مذهبی بود، بزرگ شد. چون پدرش مسلمانی سخت كوش و وارسته در راه اسلام بود از همان سنین كودكی با جلسات مذهبی و مسجد انس پیدا كرد. پدرش با تشویق های مادی و معنوی خود او و برادرانش را به اینگونه مجالس‌‌ می‌برد و انها را اشنا با اصول و مسائل مذهبی‌‌ می‌كرد. او در كنار این مجالس در خانه خود مربی و معلمی كوشا بود تا انها را فرزندانی اگاه و مسلمان به بار اورد. او با گذاشتن فرزندانش در مدارس دینی سعی داشت تا حد امكان فرزندانش از فسادهای جامعه ان زمان به دور باشد، اما او اولین باری كه پا به كلاس درس گذاشت، در سن شش سالگی بود كه در كلاس های پیكار با بی سوادی ان زمان در كنار مادرش‌‌ می‌نشست و در همین كلاس بود كه یكی از بهترین شاگردان كلاس شناخته شد و بعد از اینكه به سن هفت سالگی رسید در دبستان مسلم ابن عقیل مشغول به درس شد و تا كلاس پنجم در این مدرسه درس خواند و در سال اخر جزو یكی از شاگردان ممتاز دبستان شد. پس از اتمام دوره راهنمائی به هنرستان صنعتی كرج رفت. سال اول را در این هنرستان گذراند، اما به علت ضعف هایی كه در این دبیرستان بودراهی اصفهان شد و در یكی از هنرستان های صنعتی اصفهان مشغول به درس شد. بعد از اتمام دوره دوم هنرستان به علت مشكلات مادی و خانوادگی مجدداٌ به كرج برگشت، بازگشت او به كرج مصادف بود با شروع انقلاب در ایران مجدداٌ در هنرستان صنعتی كرج اسم نویسی كرد.. اما امسال با سال های گذشته فرق‌‌ می‌كرد. دیگر دورانی نبود كه فقط به درس فكر كند. با گفته ها و درذس هایی كه پدرش به او اموخته بود و با اگاهی كه نسبت به رژیم در رابطه با ظلم ها و جنایت هایش پیدا كرده بود، دیگر سكوت كردن حرام بود. باید همدوش دیگران تلاش‌‌ می‌كرد تا به پیروزی برسیم. بدین دلیل بود كه با دیگر دوستانش هنرستان را سنگر مبارزه علیه رژیم كردند و به هر نحوی كه بود با توزیع اعلامیه های امام ، پخش كتاب و عكس و نوار امام ، ایجاد بی نظمی در شهر، رفتن به تظاهرات چه در تهران و چه در كرج روزها پشت سر هم‌‌ می‌گذشت و فقط خاطراتش در ذهن ما به جا‌‌ می‌ماند. روز 13 ابان در دانشگاه تهران تحصن روحانیت، دیدن چهره هایی روحانی ، مردانی چون ایت الله طالقانی ، ایت الله منتظری ، استاد مطهری و دیگر بزرگان به انها نیرو‌‌ می‌داد تا با قدرتی بیشتر در این راه گام بردارند. تظاهرات عید فطر با ان همه شور و هیجان در تهران، تظاهرات هفده شهریور، چقدر زیبا و عارفانه ولی غم انگیز بود. همه اینها گذشت، گویی انقلاب مانند موجی خروشان بود كه هر لحظه بر ارتفاع این موج افزوده‌‌ می‌شد و صدای غرشش بلندتر و هر پستی و بدی را نابود‌‌ می‌كرد. هر فسادی را از ریشه‌‌ می‌كند و انقدر خروشید تا ریشه ظلم را از كشورمان بركند، اسلام و قران بر كشورماتن سایه افكند و با حضور ابرمردی از پاك سرور ازادگان حسین (ع) استقلال و ازادی در پناه قران نصیب این امت كرد و چنان قدرتی به انها داد كه از صدای فریاد حق طلبیشان لرزه بر اندام تمام ظالمان و زورمندان جهان‌‌ می‌افتاد. حال دیگر زمان سازندگی بود. باید‌‌ می‌ساختند انچه را كه رژیم نابود كرده بود و مجدداٌ زمان ان رسیده بود كه درس را ادامه دهند. هنرستان را به اتمام رساند و اماده سازندگی كشور شد و با فرمان امام و با تشكیل جهاد سازندگی در ان مشغول به كار شد و به روستاها‌‌ می‌رفت. با دیگر برادران در سازندگی روستاها‌‌ می‌كوشید، و در این زمان بود كه دشمنان در غرب كشورمان با اهنگ خودمختاری كرد شورش كردند. او با عده ای از دوستان خود به انجا رفت و برای دفلع از اسلام و انقلاب مشغول به نبرد شد. مدت چهار ماه در ركاب دیگر برادران با دشمنان جنگید و بعد به كرج بازگشت و به عضویت سپاه پاسداران درامد و در این ارگان مشغول فعالیت شد. با شروع جنگ تحمیلی در ابان ماه سال 1359 عازم جبهه جنگ شد و بعد از دو ماه نبرد در ابادان و خرمشهر به كرج بازگشت. اما چندی نگذشت كه مجدداٌ در دی ماه همان سال عازم جبهه جنگ شد و بعد از چند ماه به كرج بازگشت. اما او دیگر‌‌ نمی‌توانست در شهر باشد. مهدی عوض شده بود و دیگر ان مهدی سابق نبود. سخنش ، راه رفتنش و برخوردش گویای مطلبی بود كه همه شهیدان پاك باخته داشتند. اری او عاشق شده بود و فقط به یاد معشوق خود بود، عبادتش گویای سوختن او بود. در این هجران گریه های بعد از نمازش، سجده های طولانی اش همه و همه بیانگر عشق زیاد او به خدایش بود كه او را وادار كرد كه مجدداٌ به جبهه برگردد. با اینكه هنوز چندی از فوت پدرش كه برای او معلمی دلسوز بود نگذشته بود و این امر او را با مشكلاتی روبرو كرد ولی او همه این مشكلات را نادیده گرفت و عازم جبهه جنگ شد. در عملیات كرخه نور شركت كرد و بعد از پیروزی مجدداٌ به كرج بازگشت. او در این عملیات به عنوان تخریب چی شركت كرده بود و معبر برای رزمندگان باز كرده بود. اری او زمانی كه درباره این عملیات سخن‌‌ می‌گفت گویی‌‌ می‌خواست روح از بدنش خارج شود. اری او در یكی از این عملیات ها بود كه به زیارت مولایش و محبوبش حضرت مهدی (ع) نائل گشته بود و این امر عشق او را به خدا و قران و اسلام و شركت در جنگ دوچندان كرده بود. او پی فرصت‌‌ می‌گشت كه مجدداٌ عازم جبهه شود، زیرا خودش بارها گفته بود كه در خواب ائمه را دیده و به او گفته اند به جبهه بیا تا ما را زیارت كنی.
 در این زمان بود كه به عنوان محافظ و پاسدار بیت امام انتخاب شد و او كه پی فرصت بود به هر وسیله ای كه شد فاصله میان خودش و معبودش را كمتر كند، از این موقعیت به د كمال استفاده كرده و با ندای كوبنده رهبر كبیر انقلاب برای ازادی قدس او جزو اولین گروه بود كه عازم لبنان شد، اری مهدی پاك باخته و منزه و به گفته یكی از دوستانش كه‌‌ می‌گفت در تمام این مدت جز صفا و صداقت و پاكی چیزی از وجود زلالش به بیرون طراوش نكرد
و او در كنار این همه شور و احساسات و عشق به ائمه بود كه این حركتش را شتاب‌‌ می‌داد، سید مهدی عارف و مخلص و مجاهد و پیكارگر در تمامی میدان ها حاضر و عاشق امام زمان بود. اری با تمام پاكیش به كنار قبر مطهر حضرت زینب این شیر زن كربلا و رقیه فرزند پاك حسین (ع) رفت و اتصال خود را با ائمه محكمتر و قلب پاكش را پاكتر و عشق به خدایش و مولایش بیشتر شد و روح بزرگش بزرگتر و شوق وصال یار با چهره ای خونین بیشتر شد. او بعد از چهار ماه در لبنان و با تلاش های بی وقفه خود را در راه صدور انقلاب و نابودی كفر و اموزش رزمندگان لبنانی به ایران بازگشت و مجدداٌ در شهر مشغول فعالیت شد. او در كنار تمام این مبارزاتش با دشمنان خارجی هیچ وقت دشمنان داخلی را اسوده نگذاشت و برای نابودیشان در شهر‌‌ می‌كوشید، به گونه ای كه بیشتر شب ها هم مشغول كار بود و همین امر باعث شده بود كه این كور دلان تاب و تحمل او را نداشتند. در صدد از بین بردن او بودند و بارها اقدام به این كار كردند ولی موفق نشدند تا اینكه در اسفند ماه سال 1361 بعد از عملیات والفجر مقدماتی مجدداٌ عازم جبهه جنگ شد . اری او دیگر صبرش تمام شده بود، زیرا بهترین دوستانش را در این مدت از دست داده بود و در سوگ و هجران انها‌‌ می‌سوخت. شاید خیلی ها چشمان اشك الودش را كه صورتش را خیس كرده بود در تشییع جنازه پاسدار شهید علی میرزائی به یاد دارند كه چگونه‌‌ می‌گریست و‌‌ می‌سوخت و شاید زمانی كه پیكر پاك شهید میرزائی را در قبر گذاشت و صورت به صورتش نهاد از او خواست تا از مولایش بخواهد كه او را به نزد خود فراخواند و دیگر تاب بودن در این دنیا را نداشت، چون او دیده بود كه با اینكه چند سال از انقلاب‌‌ می‌گذرد و چقدر خون ها ریخته شده، باز هنوز عده ای فرصت طلب كه عاشق جاه و مقام بودند، چگونه برای رسیدن به میز دست و پا‌‌ می‌زدند و هر كس را كه به مخالفت با انها برمی خاست درصدد نابودیش برمی امدند و او جزو ان عده از كسانی بود كه از این مسئله رنج‌‌ می‌برد و قد برافراشته بود تا خائنین را از بین ببرد. اری او دیگر برایش زندگی در این دنیا سخت بود و لذتی نداشت. او با تمام وجود به خروش امده بود و تنها در كنار معبودش ارام‌‌ می‌گرفت و فقط یاد و ذكر او ارامش‌‌ می‌كرد. اری مهدی این بار تصمیم خود را گرفته بود. باید به معبود و معشوقش‌‌ می‌رسید و با این تصمیم عازم جبهه های جنگ‌‌ می‌شد. او قبل از حركتش وعده وصال یار را گرفته بود و قبل از رفتنش وصیت نامه خود را نوشته بود و بر روی نوار پیاده كرده بود. او رفت و دیگر در این مدت كوتاه در جبهه چه گذشت و دوستانش چه سخن ها درباره اش گته اند از قدرت بیان خارج است كه بیان شود. چون انقدر زیاد است كه فقط به چند تكه كوچك ان قناعت‌‌ می‌كنیم. یكی از دوستانش كه خود بعداٌ شهید شد تعریف‌‌ می‌كرد و‌‌ می‌گفت او زمانی كه به نماز‌‌ می‌ایستاد انقدر با توجه و خلوص نماز‌‌ می‌خواند كه گویی در این دنیا نیست. او انقدر قنوت و سجده هایش طولانی بود كه ما از نگاه كردن به او خسته‌‌ می‌شدیم و بعد از تمام شدن نمازش به سجده‌‌ می‌رفت و انقدر گریه‌‌ می‌كرد كه گاهی از حال‌‌ می‌رفت. اری او دیگر معبودش را با تمام وجود‌‌ می‌پرستید و برای رسیدن به او لحظه شماری‌‌ می‌كرد تا زمانی كه مجدداٌ در خوای وعده وصال به او داده شد و باز یكی دیگر از دوستانش كه او هم شهید شدگفت خود سید مهدی تعریف كرده بود كه در خواب چهارده معصوم را دیده ام كه همه نشسته اند و حضرت رسول من را به جمع خود دعوت كرد. بله او در چند شب اخر زندگی اش همیشه از این نوع خواب ها دیده بود. حتی خودش به یكی از دوستانش گفته بود كه من چگونه و كجا شهید‌‌ می‌شوم و بالاخره زمان موعود فرارسید و با شروع عملیات والفجر یك او اماده وصال شد. چون‌‌ می‌دانست اخرین لحظات زندگی اش‌‌ می‌باشد به این دلیل با تمام وجود در تلاش و كوشش بود كه هر چه بیشتر به اسلام و قران خدمت كند تا اینكه لحظه موعود نزدیك شده بود و به گفته یكی از همرزمانش لحظات اخر را اینگونه تعریف كرد : با هم در سنگر نشسته بودیم و سید مهدی مشغول نوشتن چیزی بود كه چند روز بود این كار را‌‌ می‌كرد و ما‌‌ نمی‌دانستیم كه چه‌‌ می‌نوشت. شاید داشت اخرین توصیه هایش را به دوستانش‌‌ می‌نوشت و یا انچه را كه درباره اسلام و قران یافته بود‌‌ می‌گفت تا برای ما درس زندگی باشد اما ناگاه دفترش را بست . گویا یكباره به یاد مطلبی افتاده باشد. بلند شد و با یكی از دوستانش صحبت كرد و گفت من‌‌ می‌روم به بچه ها سربزنم و ببینم اوضاع چگونه است ولی گام برداشتنش حساب شده بود و او‌‌ می‌دانست اخرین لحظات است و. هر قدمی كه برمی داشت گویا سبك تر‌‌ می‌شد و حالت پرواز پیدا‌‌ می‌كرد. چهره اش انقدر نورانی شده بود كه هر كس او را‌‌ می‌دید‌‌ می‌فهمید كه‌‌ می‌رود و با معشوق به زودی دیدار‌‌ می‌كند. اری اولین خمپاره امد. در همان مكانی كه سید مهدی خودش گفته بود خورد ولی او مصمم تر و محكم تر قدم بعدی را گذاشت. در این لحظه بود كه پیك حق برای برون او امد. خمپاره دوم در كنار سید مهدی به زمین خورد. خاك و دود بلند شد. همه كسانی كه سید مهدی را‌‌ می‌شناختند و در ان لحظه در انجا بودند فهمیدند چه شد. خاك و دود خوابید اما مهدی بیدار نشد. دیگر قامت بلند و رسایش ایستاده نبود و بر زمین افتاده بود. به سویش دویدم و در كنارش نشستم. خواستم كمكش كنم و با او سخن بگویم. اما او در حالی نبود كه سخن بگوید. فقط با نگاهش با ما سخن‌‌ می‌گفت. نه تنها با من سخن نگفت، با تمام ازاد مردان اسلام سخن گفت. اری او شیرینی وصال را دیگر چشیده بود و مقام و منزلت اینگونه وصال را‌‌ می‌دید و ما را تشویق‌‌ می‌كرد تا این راه را ادامه دهیم تا مانند او اینگونه عاشقانه و عارفانه در خون خود بغلظیم. اری خمپاره یك پای سید مهدی را به كلی از بین برده بود و پای دیگرش را به سختی مجروح كرده بود. تمام بدنش با خون پاكش رنگین شده بود. گویی او با خون خود غسل شهادت كرده است. اخرین نفس ها را‌‌ می‌كشید. یكی فریاد‌‌ می‌زد امبولانس بیاورید. دیگری‌‌ می‌گفت با بلانكارد ببریدش اما همه اینها بیهوده بود. چون او به ارزویش رسیده بود. ارزوئی كه سال ها در دل داشت و برای رسیدن به ان از هیچ كوششی دریغ نكرد. اری او از میان ما رفت و به ملكوت اعلی پیوست. ولی راه و پیام خونبارش هنوز در فضای جبهه و شهرمان طنین انداز است كه گفت بین من و خدایم تنها خونم فاصله است و با ریختن خونش به معبودش پیوست و جمال وصال یار را طلب كرد .


خاطرات

خاطرات و كرامات شهید از زبان مادر شهید یك روز شب جمعه ای رفتم سر مزار سید مهدی افراد زیادی جهت زیارت قبر شهید امده بودند در میان انها اقای جوانی بودند كه خیلی بی تابی و گریه و زاری‌‌ می‌كردند با وجود اینكه همه رفته بودند اما این اقا هنوز همان طور گریه و زاری‌‌ می‌كردند ایشان ابتدا متوجه بنده نشده بودند وقتی من درب قاب را بازكردم تا نظافتی كرده و گلی در قاب بگذارم با همان حالت بلند شده و گفتند: حاج خانم شما مادر شهید هستید؟ گفتم: بله. بعد ادامه دادند من حاجتی داشتم كه خودم‌‌ می‌دانستم و خدایم قبلا شنیده بودم كه سید مهدی صاحب كرامت بود ه و حاجت‌‌ می‌دهند، امدم اینجا و از ایشان خواستم و ایشان نیز از در لطف با بنده رفتار كرده و حاجتم را كرامت نمودند من خیلی نذر كرده بودم همه را ادا كردم و اما این انگشتری را تقدیم شما‌‌ می‌كنم تا بگذارید كنار وسایل ایشان یا بگذارید داخل این قاب من در جواب به ان اقا گفتم: از این قاب وصیت نامه اش را هم دزدیده و برده اند، اگر این را هم بگذارم اینجا شیشه را شكسته و‌‌ می‌برند، اصرار كردند و گفتند باید خودتان دست كنید، گفتم اخر اقا جان این انگشتر مردانه است این را كه من‌‌ نمی‌توانم دست كنم دوباره گفتند به هر حال باید همراه شما باشد. شب سال نو بود و مزار سید مهدی شلوغ، در بین زوار خانمی بودند كه زیارت عاشورا خوانده و‌‌ می‌گریستند من به ایشان اشنایی ندادم. همان طور نشسته بودم از ایشان سوال كردم شما با این شهید نسبتی دارید پاسخ دادند نه نسبتی ندارم. حاجتی داشتم كه براورده شده حالا هر وقت بیایم باید زیارت عاشورا برایش بخوانم پرسیدم: حاجتتان چه بود؟ گفت:

من خودم همسر شهید هستم مدتی بود وصیت نامه شهیدم را گم كرده بودم. هر جا را كه‌‌ می‌گشتم پیدا‌‌ نمی‌شد یك روزی اینجا امده و از سید مهدی خواستم تا اینكه شبی به خوابم امده و گفت: وصیت نامه در فلان مكان‌‌ می‌باشد برو بردار وقتی صبح من به سراغ ان مكان رفتم وصیت نامه را انجا یافتم. مدرسه ای در منطقه حصارك‌‌ می‌باشد كه معلم دینی ان روزهای سه شنبه بچه های كلاس را جهت خواندن زیارت عاشورا و از این قبیل برنامه ها به امام زاده محمد‌‌ می‌اورند از قضا یك روز رفتم سر مزار و این خانم معلم را انجا دیدم ایشان قسم یاد‌‌ می‌كردند كه این اقا (سید مهدی) را هیچ‌‌ نمی‌شناختم. اصلا یك شب در خواب دیدم قبرشان باز است و صورت ایشان كاملا خیس به طوری كه اب از ریشهاشان‌‌ می‌چكید و گوشه قبرشان نوشته بود قطعه ای از بهشت این نوشته در گوشه راست قبر بود من هراسان از خواب بیدار شده و با خود گفتم من فردا حتما این قبر را پیدا كنم لازم به توضیح اینكه نام ایشان را به صورت ندایی شنیدم كه ایشان سید مهدی یحیوی‌‌ می‌باشد. فردای ان روز به تنهایی بدون اینكه بچه ها را ببرم رفتم امام زاده محمد همان طور كه راه‌‌ می‌رفتم و سنگ مزارها را‌‌ می‌خواندم مزار شهید را پیدا كرده و زیارت عاشورایی خوانده و توسل پیدا كردم در خانه مریضی داشتم به خود گفتم دیگر محال ممكن است كه شفای مریضم را ندهد. همان جا توسلی پیدا كرده و شفای مریضم را گرفتم از همان موقع به بعد مرتب به خوابم‌‌ می‌اید. یادم‌‌ می‌اید یك روز سه شنبه كه بچه ها را برده بودم امام زاده محمد گویا بچه ها شیر اب را باز گذاشته بودند شب سید مهدی به خوابش‌‌ می‌ایند و‌‌ می‌گویند بروید امام زاده و شیر اب را ببندید بچه ها اب را باز گذاشته اند من صبح به امام زاده رفته و با مشاهده شیر باز اب ان را بستم. یكی از اقوام خودمان عروس دایی پدر اقا سید مهدی ایشان خواهری دارند كه دخترشان هفت سال بود كه ازدواج كرده بودند اما بچه دار‌‌ نمی‌شدند دو سال پیش به كرج امده و سر مزار سید مهدی‌‌ می‌روند یكی از اقوام‌‌ می‌پرسند چرا مزار سید مهدی این قدر شلوغ است عروس دایی سید مهدی‌‌ می‌گویند افراد زیادی از سید مهدی حاجت‌‌ می‌گیرند از این رو سر مزار سید مهدی همیشه و هر پنج شنبه به این اندازه شلوغ است. همان موقع خواهر ایشان كه دخترشان مدت هفت سال از ازدواجشان‌‌ می‌گذشت و صاحب فرزندی‌‌ نمی‌شد‌‌ می‌گویند من اینجا نذر‌‌ می‌كنم اگر حاجتم را داد و دخترم صاحب فرزند شد نذرهای دیگر كه‌‌ می‌كنم هیچ اینجا هم‌‌ می‌ایم و اش پخش‌‌ می‌كنم بعد از دو یا سه ماه دیگر دختر ایشان باردار شده و در حال حاضر ایشان فرزند دختری دارند. مادر این خانم یك روز وسط هفته امده و نذرشان را ادا‌‌ می‌كنند.





نام: سیدمهدی
نام خانوادگی: یحیوی
فرزند: سیدعبدالحسین
تاریخ تولد: 11/01/1341
محل تولد: کرج
وضعیت تاهل: مجرد
ارگان اعزامی: سپاه
مسئولیت در جبهه: فرمانده گردان
تاریخ شهادت: 23/01/1362
نحوه شهادت: اصابت خمپاره
محل شهادت: فکه
نشانی مزار: گلزار شهدای امامزاده محمد (ع)














ا
مزار مطهر شهید در امام‌زاده محمد(ع) حصارك
ا


ا
ا












طبقه بندی: شهدا، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 23 مرداد 1394 توسط خادم الشهدا
تمامی حقوق مطالب برای هیئت رهروان شهدا کرج محفوظ می باشد